غريبه آشنا

به سادگی رفـت ؛
نــه اینکه دوستم نداشت !

نـــــــــه ،
.

.
فهمید خیییییییلی دوستش دارم

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

هـــے فلانی !

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم...

هر جا کـه دلت می خواهد بــــرو !
...

فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من بـه سرت زد

انقدر آسمان دلت بگیرد کـه بـا هزار شب گریه باز هم آرام نگیری.......
 
Photo

+نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

اجازه نخواهم داد کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد.
نذری بود بین من و خودش.
ادا نشد!
گرچه نخواست دلم برای یکبار رنگ شادی را ببیند.
گر چه رسم بندگی را نیاموختم.
"اما اگر کفر نیست" اوهم بنده نوازی نکرد!...
گرچه دنیایم کوچک است.
گرچه زیبا نیست.
گر چه دلگیر است
اما!
...
هر چه هست من تسخیرش کرده ام.
می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام خالی شد.
می دانم هستم نیست شد.
می دانم بودنم نابود شد.
و خوب می دانم نباید عذر خواست.
چرا که نیمه پر لیوان را من خالی نکردم.
"قضا بلا بود"
افتاد و شکست.
من هم شکستم اما اشک نریختم.
چرا که مدت هاست سردم !
سرد سرد!
تمام وجودم قندیل بسته...
هرگز نخواهم گذاشت کسی پا میان دنیای سردم بگذارد!
می خواهی بیایی من حرفی ندارم.
بیا!
اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی....

+نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

کجایی کبری جان؟
هنوز زنده ای؟
ازدواج کرده ای؟
به بچه هایت یاد دادی کتاب را زیر درخت رها نکنند؟
بیا کبری جان! بیا و کتاب های دبستانی امروز را ببین
...
بیا و ببین خبری از تصمیم کبری نیست
بیا و ببین که بچه های امروز دیگر نیازی ندارند کتاب هایشان را سالم و تمیز نگاه دارند تا سالهای بعد برادران و خواهران دیگر از آنها استفاده کنند
بیا و ببین خواهر برادری وجود ندارد که بعدا از کتاب ها استفاده کند
اینجا همه تک فرزند شده اند کبری جان
بیا و ببین که دیگر خانه ای نمانده که حیاط داشته باشد و باغچه و درختی
بیا کبری جان
بیا تا با هم به یاد تصمیم آن روزهایت گریه کنیم....!
 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

صبر کن سهراب!
گفته بودی قایقی خواهم ساخت!
قایقت جادارد؟
من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم...
 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

بعضيا مي زارن ميرن
اما نه کاملا
هر از گاهي بر مي گردن
ببينن تو هنوزم از رفتنشون داغوني يا نه.
اگه داغون باشي کاري به کارت ندارن
...
اما اگه خوب باشي چنان داغونت مي کنن که تا چندين سال بعد رفتنشونم نتوني آدم شي...

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

موضـــوع انشا:

تابستــــــــان خود را چگـــونه گذراندید؟؟

من موندم دختـــــری که تمام خانوادش رو در زلزله از دس داد

تابستانــــش را چگــــونه توصیف خواهـــدـ کــــــردـ :(

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

انگار پیرمردی در انتظار پایان زندگی‌ است و
نقش ده‌ها سال زندگی‌ پر درد و فقر و نداری را بر پیشانی دارد...
یه دنیا غم تو نگاهش هست...
کاسه و دانه‌های آفتاب گردان پیچیده در کاغذ و نگاه معصومانه اش...

تا حالا بچه ای با همچین نگاهی دیده اید؟؟؟

+نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟
جــایــی کـه
نـه حـــق خــواسـتن داری
نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

آدم هــا بـراي هــم سنگ تمــام مـي گذارنــد،

امــا نـه وقتــي کــه در ميانشــان هســتي،

نــــــــه..،

...
آنجــا کــه در ميــان خـاک خوابيــدي،

"سنـــگِ تمــام" را ميگذارنـد و مــي رونــد
 
 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خداحافظی

را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد

خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ . . .

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

 
رسیدیم به داستان با "ارزش امشب "
این داستان رو برای اون دسته از پدر و مادرهایی که..................
امیدوارم هیچ وقت شاهد همچین صحنه هایی نشیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دخت...
ره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان و بابا ، مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
 
 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

عاقبت زمانی چشمانت را از راه بر می داری و دلواپسی هایت را می تکانی. در پاگرد انتظار کفش هایی جفت می شود بر درگاه. آن روز موعود خورشید از پشت شانه هایی طلوع خواهد کرد که می گویند سهم همه را خواهد داد.
نیمه شعبان مبارک...


آقا هميشه حواسش به ما هست و اگر صادقانه وجود نازنين امام زمان رو به خودمون ترجيح بديم و براشون دعا كنيم، ايشون هم كه آقا و جوانمرد هستند، چندين برابر تلافي مي‌كنن.
امروز مي‌تونه يه روز بزرگ برات باشه! اين فرصت رو از دست نده.....

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

من راه خانه را گم کرده ام،
صدایت نمیزنم،نه.
ولی دلم برای چادر نمازت، تــ...نگ میشود!
فقط راه بازگشت را نشانم بده
نه
بی تو،دیگر نمیخواهم به کودکی ام هم برگردم.

من راه خانه را گم کرده ام،
صدایت نمیزنم،نه.
ولی دلم برای چادر نمازت، تــ...نگ میشود!
فقط راه بازگشت را نشانم بده
نه
بی تو،دیگر نمیخواهم به کودکی ام هم برگردم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

می دانـــــی مــن كيـــستـــم؟!

مـــن متــــولـــد ♥♥ بهمنم♥♥

نه به آســــانــی عــاشــق می شــوم و نــه وقــتـی عـــاشقـــم
...
به راحـــتی از آن فــــارغ می شوم...

پس حتــــی ايـن فكــــر به ذهــنت هم خطـــور نكنـــد كه می تــواني

به آســـانی عشقــت را به من ابــــراز كــنی و مـــرا به دست آوری!!

من متـــولــــــد ♥♥بهمنم♥♥ فـــــرمـــانـــروای احســاســـات♥♥

+نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

کودکی ها دستهای خدا را می گرفتم

از این کوچه به آن کوچه...

می کشیدم درون ماشینک های یک مغازه
...
کودکی ها

مادرم

خدا بود !

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

بـه يــاد همـه مـادرانـی کـه اکـنـــون در میــان مــا نیـستـنـد ...
روحشـون شــآد و يــادشـون گــرامـــي ♥

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

بچه که بودم وقتی با مادرم بیرون می رفتم ، هر وقت واسم خوراکی می خرید ازم می خواست توی خیابون نخورم ، هر بار می پرسیدم چرا؟ می گفت شاید کسی ببینه دلش بخواد اما نداشته باشه که بخره...
وقتی بزرگتر شدم با دو تا حقیقت تلخ رو به رو شدم ، یکی اینکه مشکلات آدم ها چیز هایی بزرگ تر از بستنی و شکلات و ... است و دیگه اینکه همه آدم ها به مهربونی مادرم نیستن !!

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

مادر نامت خیلی زیباو پر معنی و پر مفعوم هست و این چهار حرف نامت مفعوم خاص خود را دارد که هر حرف آن پر ارزش و پر معنی است
حرف ( میم ) به معنی مهر و محبت
حرف ( الف ) به معنی ایمان
حرف ( دال )به معنی دین
و حرف ( ر ) به معنی راستی هست
ای که میم نام تو منرا محبت داده است
آن الف در آن به من درس ایمان داده است
دال آن منرا به راه دین و ایمان رهنمود
حرف چهارم را که بینی راه راستم برده است

 

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

وقتی نه دستی برای گرفتن است،
نه آغوشی برای گریه،
نه شانه ای برای تکیه؛
انتظار نداشته باش خنده ام واقعی باشد مادر !!!
می خندم تا تو آرام باشی…
این روزها فقط زنده ام تا دیگران زندگی کنند

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا
یک لقمه بیشتر بخورم.
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
...
آقا شیره بشی...
خانوم طلا بشی...
چقدر دلم تنگ آن روزها شده...


+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

زاده شد تا دختر کســــــــــی باشد.
بالید تا خواهر کســــــــــی باشد.
ازدواج کرد تا زن کســــــــــی باشد.
زاد تا مــــــــــادر کســــــــــی باشد.
برای همه "کســـــــــی" بود و
برای خود "هیچ کس"...
به سلامتی خانم گل ها ♥

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

زن ، سینه ی برجسته نیست
لب های قرمز
موی مش کرده
ابروی برداشته نیست
زن لباس سفید
...
شب با شکوه عروسی
بوی خوش قورمه سبزی
هوس شب های جمعه
قرار تاریک کوچه ی پشتی توی یک ماشین نیست
زن
خونریزی
کمردرد ماهیانه
پوکی استخوان
ضعیفه ی پا به ماه
حالت تهوع
استفراغ
دردهای کشنده ی زایمان
مادر بچه ها نیست
زن عصای روز پیری
پرستار وقت مریضی
رفیق پای منقل
مزه بیار عرق شب نشینی های دوستانه نیست
زن وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پابه پای یک مرد زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن همیشه
همه جا
حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را بخاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بتواند یک روز
فقط یک روز
جای یک زن باشد ...
من یک فمینیست هستم .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

از اینکه دختری بدبخت و بیچاره هستم دلم میخواهد زود از این دنیا بروم، از مرگ میترسم اما نمیدانم چرا؟ بعد از مرگ مادرم خیلی تنها شدم، او مرا با غصهایم تنها گذاشت و من هنوز جای خالی او را احساس میکنم...
آرزو دارم که یک بار دیگر مادرم را ببینم و با او مثل قبل صبح  روز جمعه به دعا ندبه بروم. خدای من صدای دعا خواندن مادرم هنوز در گوشم هست...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

ای کسانیکه مشغول دفن من هستید؛
مرا در جای سیاهی قرار دهید، تا همه بدانند که هر چه سیاهی در این دنیا هست کشیده ام.
چشمانمم را باز بگذارید، تا همه بدانند که چشم انتظار از این جهان رفته ام.
دستهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند که هیچ چیز از این دنیا نبرده ام،
آنگاه تکه یخی بر روی قبرم بگذارید تا با اطلاع اولین آفتاب به جای مادرم بر سر مزارم گریه کند.
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر
ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن نمیترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعتتوسط دخترک تنها | |

 

گذشت لحظه های با تو بودن

و در پاییز عشقمان نامی از دوست داشتن باقی نماند

چقدر زود گذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بی رحم تقدیر 

درو کرد گندمزار دلهایمان را

و تهی شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده های غمگین

در آن کویر آرزو

شاعری دل شکسته و تنها می نوشت

شعری به یاد با هم بودن ها

شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکی به یاد با هم بودن ها

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعتتوسط دخترک تنها | |

 

چه کسی

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
روی خندان تو را کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
میتوانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را میبخشی

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعتتوسط دخترک تنها | |

اي همه بود و نبودم اي تمام تارو بودم
اي تو آرزوي قلبم كاشكي عاشقت نبودم
 

قلب من هنوز بي ريا قلب تو چه دير آشنا
قلب من چه بي انتها عشق تو برام تكيه گاه

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعتتوسط دخترک تنها | |

کوچه بارانی و سرد 

  خانه خالی مانده از عشق و محبت

                      دیر گاهیست

ترس و تشویش چنگ بر شب زند

کاش نبارد بیش از این باران

کاش ظلمت در پی صید شکار دیگری بار سفر می بست

یا خواب با دیدگان خسته ام هم نوا می گشت

                                   تو همچون بلوری از حقیقت   

در اینه ی نگاهم بسته ای نقش!

حرفی به من بزن!

چیزی به من بگو!

بگو از اتشی بگو که با نگاهی

انچنان سرد و بیگانه در من بیافروختی

و خاکستر خویشم کردی!

نقاب از چهره بیافکن و خود حقیقتی ات شو!

مگذار کسی که می باید روزگاری

عشق را رد صمیمیت یک نگاه به تو می بخشد

بیش از این در تحمل شکنجه ی بیگانگی عذاب کشد

برگرد ای پرنده رنجیده

بازگرد!

بازاکه خلوت دل من اشیان توست

در راه گذرـ

در خانه

در اتاق

هر سو نشان توست

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعتتوسط دخترک تنها | |

تو به من خنديدي و نمي دانستي

   من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

              باغبان از پي من تند دويد
          سيب را دست تو ديد
               غضب آلود به من كرد نگاه
                سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
                و تو رفتي و هنوز،
              سالهاست كه در گوش من آرام آرام
             خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
                   و من انديشه كنان غرق اين پندارم
                                   كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


من به تو خنديدم
                              چون كه مي دانستم
                           تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
                      پدرم از پي تو تند دويد
             و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
                  پدر پير من است
         من به تو خنديدم
        تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
           بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
            سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
         دل من گفت: برو
         چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
       و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
        حيرت و بغض تو تكرار كنان
           مي دهد آزارم
       و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعتتوسط دخترک تنها | |